چند روز پیش برای انجام دو کار ساده به یک کافینت رفتم.
برای ثبتنام خودرو، از مسئول کافینت خواستم کار را انجام دهد. گفت: «برو خانه، خودت انجام بده.»
برای موضوع دیگری هم که مربوط به امتیاز وام بود، جواب شنیدم: «سیستم قطعه.»
شاید در نگاه اول اتفاق خاصی نباشد. یک کافینت است و چند کار روزمره. اما من از آنجا با یک سؤال بیرون آمدم:
+ واقعاً مشکل فقط شرایط اقتصادی و اجتماعی ماست؟
من منکر سختی شرایط نیستم. اتفاقاً کسی که در این اقتصاد زندگی میکند، بهتر از هر کسی میداند پول درآوردن آسان نیست. تورم، کاهش قدرت خرید، محدودیتهای اقتصادی و هزاران مشکل دیگر واقعیت دارند.
اما یک واقعیت دیگر هم وجود دارد که کمتر دربارهاش حرف میزنیم:
بخشی از جامعه، مخصوصاً بخشی از نسل جوان، دیگر حتی برای تلاش کردن هم انرژی و حوصله ندارد.
نه اینکه کار پیدا نمیشود؛ گاهی حتی فرصتهای کوچک را هم جدی نمیگیریم.
فرض کنیم انجام همان کار برای یک مشتری فقط صد هزار تومان درآمد داشت. شاید با خودمان بگوییم: «صد هزار تومان که چیزی نیست.»
اما پول ساختن دقیقاً از همین صد هزار تومانها شروع میشود.
هیچکس یکشبه ثروتمند نمیشود. هیچ کسبوکاری از اولین مشتری بزرگش شروع نمیکند. انسانهایی که امروز درآمدهای بالا دارند، در بسیاری از موارد زمانی برای مبالغی کار کردهاند که دیگران آن را «ارزش نداشتن» تلقی میکردند.
مشکل از جایی شروع میشود که آدم به جای اینکه بپرسد:
«چطور میتوانم از این فرصت استفاده کنم؟»
میپرسد:
«ارزشش را دارد؟»
و بعد ساعتها برای اسکرول کردن شبکههای اجتماعی، سرگرمی، حاشیه و روابط بیهدف انرژی دارد؛ اما برای نشستن پشت یک کامپیوتر، یاد گرفتن یک مهارت یا انجام یک کار ساده که میتواند درآمد ایجاد کند، انرژی ندارد.
البته این حرف به معنای نادیده گرفتن جوانان پرتلاش ایرانی نیست. من خودم یکی از همان جوانانی بودهام و هنوز هم خودم را در همین مسیر میدانم. جوانانی هستند که با وجود تمام فشارها، صبح تا شب کار میکنند، یاد میگیرند، ریسک میکنند، شکست میخورند و دوباره شروع میکنند.
مسئله من آنها نیستند.
مسئله، عادی شدن بیحوصلگی و بیعملی است.
نسلی که دائماً از آینده بد میگوید، اما حاضر نیست برای بهتر کردن آیندهاش امروز حتی چند ساعت بیشتر تلاش کند.
شرایط بد است؟ بله.
اما سؤال سختتر این است:
ما با شرایط بد چه میکنیم؟
دو نفر ممکن است در یک اقتصاد، با یک تورم و یک بازار کار زندگی کنند. یکی هر روز یک مهارت جدید یاد میگیرد، مشتری پیدا میکند و آرامآرام خودش را بالا میکشد؛ دیگری ساعتها مصرفکننده محتوای دیگران است و در پایان روز فقط از بد بودن شرایط شکایت میکند.
تفاوت همیشه در شانس نیست.
گاهی در انضباط، تحمل سختی و میزان اقدام است.
من فکر میکنم یکی از بحرانهای جدی امروز ما، بحران «حوصله تلاش کردن» است.
نسخه درمان هم قرار نیست یک جمله انگیزشی باشد.
باید دوباره یاد بگیریم که کارهای کوچک را تحقیر نکنیم.
یک مشتری کوچک.
یک درآمد کوچک.
یک مهارت کوچک.
یک ساعت مطالعه.
یک پروژه که شاید پول زیادی نداشته باشد.
یک معامله که سودش چشمگیر نیست.
یک روز که فقط کمی بهتر از روز قبل عمل کردهای.
زندگی حرفهای از همینها ساخته میشود.
اگر منتظر باشیم ابتدا شرایط کشور عالی شود، اقتصاد درست شود، فرصت ایدهآل برسد و بعد شروع کنیم، شاید هیچوقت شروع نکنیم.
شرایط بیرونی مهم است؛ اما همه داستان نیست.
گاهی بزرگترین سرمایهای که از دست دادهایم، نه پول، نه ملک و نه ارز است.
زمان و توانایی اقدام کردن است.
شاید لازم باشد قبل از اینکه دائماً بپرسیم «چرا شرایط اینقدر بد شده؟»، یک بار هم از خودمان بپرسیم:
«من در همین شرایطی که دارم، امروز دقیقاً چه کاری برای بهتر شدن زندگیام انجام دادهام؟»
اگر جواب این سؤال هر روز کمی بهتر شود، شاید آینده هم کمکم تغییر کند.
و شاید دیگر به «بدشانسی» هم اعتقاد ندارم
من این حرفها را از جایگاه کسی نمیزنم که همیشه همهچیز برایش فراهم بوده است.
من هم جوان همین جامعه بودهام.
من هم روزهایی داشتهام که شرایط سخت بوده، پول کم بوده، مسیر مبهم بوده و آینده چندان روشن به نظر نمیرسیده است.
اما یک جایی باید تصمیم بگیریم که قرار است تا آخر عمر، همهچیز را گردن شرایط، خانواده، اقتصاد، جامعه، شانس و بدشانسی بیندازیم یا مسئولیت بخشی از زندگی خودمان را بپذیریم.
امروز دیگر خیلی به «بدشانسی» اعتقاد ندارم.
نه به این معنا که شانس وجود ندارد؛ قطعاً دارد.
نه به این معنا که همه از یک نقطه شروع میکنند؛ قطعاً نمیکنند.
اما دیدهام آدمهایی را که با امکانات بسیار کم شروع کردهاند و ساختهاند، و آدمهایی را که با امکانات بسیار بیشتر، سالها فقط منتظر «شرایط مناسب» ماندهاند.
تفاوت همیشه در نقطه شروع نیست؛ گاهی در میزان حرکت است.
نگرانی من از اینجاست که اگر بیعملی، بیحوصلگی، مصرفگرایی، وابستگی به سرگرمی و فرار از مسئولیت در میان بخشی از نسل جوان تبدیل به یک فرهنگ شود، دیگر با یک مشکل اقتصادی ساده مواجه نیستیم.
با یک بحران اجتماعی مواجهیم.
جامعهای که جوانش برای ساختن آینده خودش انرژی ندارد، اما برای چند ساعت اسکرول کردن، حاشیه، سرگرمی و دنبال کردن زندگی دیگران انرژی دارد، نمیتواند برای همیشه روی آیندهای روشن حساب کند.
و این بخش ماجرا واقعاً نگرانکننده است.
چون هنوز نمیدانم این جامعه در حال افول است یا صرفاً در یک دوره سخت تاریخی قرار گرفته که بعد از آن دوباره بلند خواهد شد.
اما یک چیز را میدانم:
هیچ جامعهای با آدمهای تماشاگر ساخته نمیشود.
آینده را کسانی میسازند که وقتی شرایط بد است، باز هم بلند میشوند.
کسی که کار میکند.
کسی که یاد میگیرد.
کسی که مهارت پیدا میکند.
کسی که شکست میخورد و دوباره امتحان میکند.
کسی که حاضر است برای صد هزار تومان هم کار کند، چون میداند اولین صد هزار تومان، از هیچ بهتر است.
من هنوز به جوان پرتلاش ایرانی امید دارم؛ اتفاقاً بهشدت.
اما از یک چیز میترسم:
اینکه تنبلی را با «شرایط بد» اشتباه بگیریم و بیعملی را با «بدشانسی» توجیه کنیم.
شرایط شاید بد باشد.
اقتصاد شاید سخت باشد.
مسیر شاید ناعادلانه باشد.
اما اگر قرار باشد همه اینها را بهانهای برای هیچ کاری نکردن کنیم، دیگر مشکل فقط بیرون از ما نیست.
بخشی از همان مشکلی که از آن شکایت میکنیم، آرامآرام در خود ما هم شکل گرفته است.
و شاید وقتش رسیده باشد که به جای اینکه فقط بپرسیم:
«چرا زندگی من اینطور شد؟»
یک سؤال سختتر بپرسیم:
«من برای تغییرش دقیقاً چه کار کردم؟»
چون در نهایت، شاید نتوانیم کشور، اقتصاد یا شرایط را یکشبه تغییر دهیم.
اما میتوانیم خودمان را تغییر دهیم.
و من شخصاً، با تمام سختیهایی که دیدهام، هنوز ترجیح میدهم تلاش کنم و شکست بخورم، تا اینکه بنشینم و برای شکست خوردن هزار دلیل پیدا کنم...
